شهداي روحاني
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
header
 
 
 
 
  • شهداى روحاني آذربايجان در نهضت مشروطيّت  
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  •  

    شهداى روحاني آذربايجان در نهضت مشروطيّت
    مقدمه

    نهضت مشروطيّت كه در سده چهاردهم هجرى در كشور ايران رخ داد، يكى از رويدادهاى مهمّ كشور در آن سده بود كه بازتاب وسيعى در سطح كشور و جهان داشت. درست است مشروطيّت تمام آمال و خواسته‏هاى مردم انقلابى را برآورده نساخت؛ ولى هر چه بود تا حدود فراوانى شدّت ديكتاتورى و حدِّت استبداد مطلق شاهان قاجار و اخلاف آنان را محدود كرد و اين خود نعمت بزرگ و ثمره ارزشمندى بود كه بر آن نهضت مترتب شد.

    در پديد آوردن اين نهضت مقدّس، عموم آحاد ملّت ايران سهم و نقشى داشتند؛ ولى نقش مردم آذربايجان به علّت موقعيّت خاصّ جغرافيايى، سياسى و اجتماعى كه داشت و دارد، نقش برجسته و مؤثّرى بوده است و در بين مردم آذربايجان هم، نقش علماى دين و هاديان مردم و روشن‏فكران متدين و نويسندگان آنان، نقش بسيار ستودنى و تأثير گزار بوده است.

    عالمان روحانى آذربايجان در دو نوبت نقش وجودى خود را نشان داده‏اند: يكى در تكوّن و ايجاد مشروطيّت، و ديگرى، در نگه‏دارى و حراست آن. ما پيش از ورود به آن قسمت اصلى، نگاهى كلّى به آذربايجان مى‏افكنيم.

    أ) آذربايجان و موقعيّت سياسى آن

    سرزمين وسيع و نامور آذربايجان، يكى از كانون‏هاى مهمّ ظلم‏ستيزى و ضدّ استعمارى و ضدّ استبدادى كشور و يكى از پايگاه‏هاى معتبر خيزش نهضت‏هاى اصيل مردمى و الهى در طول تاريخ بوده است و تا كنون مردمان مبارز بسيارى را در بستر اجتماعى و سياسى و فرهنگى خود پرورش داده كه تاريخ در دل خود محفوظ داشته است. مردم آن سامان به جهت مجاورت با دو همسايه زورمند و آشوب خيز روس و عثمانى، همواره در حال آماده باش به سر برده‏اند. آذربايجان در طول تاريخ بارها و بارها مورد تاخت و تاز و يورش ناجوان‏مردانه زورگويان آن دو نقطه قرار گرفته است و أحيانا حكومت مركزى نيز، گاهى آن نقطه را مورد بى‏اعتنايى قرار داده است. در عين حال با تحمّل فشارها و مشكلات با داشتن هويّت اجتماعى و شناسنامه معتبر وطن‏دوستى و ميهن‏خواهى، مدام عشق و علاقه خود را به نام ميهن اسلامى خويش نشان داده‏اند و سرسختانه از كيان و موجوديّت و استقلال كشور دفاع، و تهاجمات دشمن را خنثا و بى‏اثر ساخته‏اند و در اين گيرودار شرف و نجابت، چه مردان و زنان نامدار و شجاعى را تقديم ساحت قدس «شهادت» نموده‏اند كه متأسّفانه تاريخ اسلامى آنان را به صورت كم‏رنگ در خود جا داده و حقوق آنان به شايستگى أدا نشده است.

    از آن‏جا كه رسم و قاعده معمول بر آن استوار است كه مردان بزرگ و نامدار همواره در بستر حوادث بزرگ و رخدادهاى غير عادى تربيت و تحويل و جذب جامعه شوند، با تأسّى از اين قانون، آذربايجان به علّت موقعيّت ويژه و طبيعت دامن كوه‏هاى سر به آسمان كشيده سهند، سبلان و ارسباران، آزمايش‏گاه و پرورش‏گاه مردان قهرمان و زنان شجاع بزرگى واقع شده است كه سخاوتمندانه جان خود را در راه شرف و استقلال ميهن اسلامى خويش باخته‏اند و با سربلندى و افتخار تمام، هرگز در مقابل دشمن سر ذلّت فرود نياورده‏اند. مردم آن سامان با فداكارى و جانبازى خود، هميشه در خطّ مقدّم استقلال و آزادى نام كشور بوده‏اند.

    قابل ذكر است كه مردم آذربايجان از يك نوع رشد سياسى و شعور بالاى اجتماعى و بالندگى برخوردارند. آنان در وطن دوستى و علاقه به مصالح عالى كشور، افراد شجاع و بى‏باكى هستند، بخصوص در آن روزگار كه شهر تبريز دروازه ارتباطى مشرق و مغرب و مهد روابط ايران و اروپا بود و مسائل جارى جهان و اخبار كشورها و مناطق، از مسير آذربايجان به ديگر مناطق ايران سرازير مى‏شد، اختلاط‏ها و رفت و آمدها و مجاورت با كشور پهناور روسيّه، قفقاز، جمهورى آذربايجان، و از مسير تركيه ارتباط با آلمان و اروپا، رشد فكرى و بالندگى سياسى مردم آن سامان را بالا مى‏برد؛ به همين جهت تبريز وليعهد نشين و پايتخت دوم كشور تلقّى مى‏شد.

    جالب توجّه است در آن ايّام آذربايجان داراى 117 عنوان روزنامه و مجله بوده است و اين امر بسيار حائز اهميّت است.(1) چون خاندان‏هاى اصيل و معارف پرور در آن منطقه مى‏زيستند كه هر كدام سابقه ديرينه‏اى در فرهنگ و معارف عاليه داشتند.

    آرى «تاريخ مشروطيّت» سيد احمد كسروى با همه كژى‏ها و انحرافاتى كه درباره پاره‏اى از مطالب خود دارد، باز نتوانسته است مجاهدات علماى اين ديار را ناديده گيرد و تاريخ او سرشار از مجاهدات و تلاش‏هاى علماى آذربايجان در راه تأسيس و تشديد مبانى مشروطيّت است و روايت مستندى از رويدادها و حوادث دوره انقلاب مى‏باشد. او همواره از فداكارى‏ها و جانفشانى‏هاى روحانيان آذربايجان بويژه شهيد ثقة‏الاسلام تبريزى، حاج ميرزا على‏اصغر ليلاوى سخن مى‏گويد؛ البته جانبدارى او ناشى از جانبدارى آنان از مشروطيّت و آزادى خواهى است؛ چون كسروى هر جا كه توانسته و تيغش برش داشته است، زهر خود را ريخته و مخالفت خود را با روحانيان ابراز كرده است.(2)

    ب) شهداى روحانيان آذربايجان

    آرى، در راه حفظ و حراست از مشروطيّت تعداد كثيرى از علما و بزرگان روحانى آذربايجان، جان خود را تقديم راه آزادى و سربلندى ملّت مسلمان ايران كرده‏اند كه ما در اين مختصر به چند تن از بزرگان آنان اشاره مى‏نماييم:

    1. آيت‏اللّه‏ حاج ميرزا ابراهيم خوئى (شهادت 1325 ق)

    آيت‏اللّه‏ حاج ميرزا ابراهيم خوئى در سال 1347ق در شهر خوى از توابع آذربايجان غربى به دنيا آمد. خوى، شهرى است كه وى در آن تولّد يافت، در آن بالندگى گرفت، در آن علم آموخت و دانش اندوخت، در آن بزرگ شد و به سنين سالخوردگى رسيد، و هم در آن شهيد شد. او تنها مدّتى در نجف به كسب علم و دانش پرداخت.

    حاج ميرزا ابراهيم خوئى، يكى از بزرگان انديشه و پيشروان آزادى، و ازدشمنان اسارت و بندگى و بردگى، در نهضت آزادى‏خواهى مشروطه، به گروه مردان مبارز ضدّ استبداد پيوست و رهبرى گروه‏هاى آزادى‏خواهان خوى و ساير بلاد آذربايجان را به عهده گرفت، و هم در راه اين آزادگى و آزادانديشى و آزادى‏خواهى، جان شيرين را به جان‏آفرين تسليم كرد تا ننگ بردگى و بندگى سلاطين را بر خود و ياران و هم‏سنگرانش، نپذيرد. شهادت اين پاك‏مرد آزاده، به سال 1325ق، در اوج استبداد و كشتارهاى محمد على شاه قاجار (درست يك سال پس از امضاى منشور مشروطيّت به دست پدرش، مظفرالدين شاه قاجار) رخ داد.

    حاج ميرزا ابراهيم خوئى، عالمى متبحّر و دانشمندى ژرف‏بين و كاونده اعماق علوم و دانش‏ها و بينش‏ها بود. درباره او نوشته‏اند كه در تمام رشته‏هاى علمى، عالمى زبردست و دانشمندى كم‏نظير و ژرف‏كاو بود. در همه علوم زمان خود، از فقه و اصول و حديث و فلسفه و عرفان و رجال و كلام تبحّر و مهارتى بسزا داشت و بويژه در اخلاق، سرمشق و نمونه‏اى كم‏نظير و مقتدايى دلپذير به شمار مى‏رفت.

    علّامه امينى، در تأليف گران‏قدر «شهداى راه فضليت» مى‏نويسد:

    گواهى كه بر پهلوانى و بى‏نظيرى او در عرصات علم و تحقيق داريم، آثار گران‏قدر و كتاب‏هاى ارزنده اوست. كتاب‏هايش، نشانى از انديشه تابناك و بافته‏هاى سرانگشت لطيف و هنرمندش مى‏باشد؛ هم‏چون حاشيه‏اى كه بر «فرائد» شيخ انصارى نگاشته است و در كتاب‏خانه آستان قدس رضوى عليه‏السلام نگه‏دارى مى‏شود، و رساله‏اش در اصول، كه از آن در كتاب رجال نام برده، و شرح نهج البلاغه كه آن را به نام «الدرّة النّجفيّة» (چاپ تبريز در سال 1325) ناميده است. و نيز شرح چهل حديث(چاپ تبريز در سال 1299) و همچنين كتاب «ملخّص المقال» كه در علم رجال و نيز كتابى در دعا، كه اين‏ها، جز حاشيه بر «فرائد» و رساله در اصول و كتاب مقياس الهدايه، همگى به طريقه چاپ سنگى، در زمان حيات خود آن فريد عصر چاپ و منتشر شده است؛ و جز همه اين‏ها، يكى از فضلاى تبريز، در مجموعه دايرة‏المعارف مانندش(3) كه در آن شرح‏حالى چند آورده است، مى‏گويد كه وى كتاب بحار الأنوار علامه مجلسى را از ابتدا تا به پايان، خلاصه كرده و در يك مجلّد جاى داده است.

    علّامه امينى مى‏افزايد:

    از كتاب‏هايش هرچه ديده‏ايم، همه آكنده است از آراى استوار و حكيمانه، و نظريّات علمى صائب و دقايق لطيف كه دلپذير و روح‏انگيز است، و مى‏رساند كه پديدآورنده‏اش استادى بى‏همتا در همه آن زمينه‏هاست.

    علاّمه امينى نقل مى‏كند:

    مرجع عالى‏مقام، آيت‏اللّه‏ سيّد ميرزا على آقا شيرازى، فرزند آيت‏اللّه‏ ميرزاى شيرازى حكايت مى‏كند كه: حاج ميرزا ابراهيم خوئى، در يكى از سفرهايش به عتبات عاليات مقدّسه، در انجمنى كه پدرم نيز ـ امام مجدّد شيرازى ـ در آن حضور داشت، شركت كرد و در يك موضوع فرعى فقهى ميان آن دو فقيه، بحث و مناظره‏اى درگرفت، چون امام مجدّد درباره آن مسأله، نظرى داشت كه مخالف نظر حاج ميرزا ابراهيم علاّمه خوئى بود، اين بحث خيلى طولانى شد. ظاهر امر پيروزى مجدّد شيرازى را نشان مى‏داد...

    به دنبال اين موضوع، آمده است:

    علاّمه حاج ميرزا ابراهيم خوئى به شهر كاظمين رفت، و چندى بعد، امام مجدّد شيرازى در آن مسأله مورد بحث، تجديد نظر كرد؛ زيرا برايش روشن شد كه در آن بحث، حقّ به جانب طرف بحث او، علّامه خوئى، بوده است. پس امام مجدّد، قاصدى را به شهر كاظمين و به خدمت علاّمه خوئى فرستاد تا به او خبر دهد كه امام مجدّد، نظر خود را تغيير داده و با او (علّامه خوئى) هم‏رأى و هم‏نظر گشته است.(4)

    نگارنده گويد: اين امر در عين دلالت به علم و دانش مرحوم علاّمه خوئى، به إنصاف، تقوا و درايت إمام مجدّد شيرازى نيز كمال شهادت را دارد كه تا چه حدود مرد انصاف و عدالت و تقواى الهى بوده است.

    شهادت او

    به جهت اقدامات آزادى‏خواهانه‏اش، جيره‏خواران استبداد، وجود آن بزرگ‏مرد را نتوانستند تحمّل كنند و در صبحدم ششم شعبان 1325 هنگامى كه آن پهلوان عرصه علم و انديشه و عمل، به سن 78 سالگى رسيده بود، او را در حياط خانه‏اش هدف گلوله قرار دادند و با گلوله‏اى كه به قلبش اصابت كرد، در راه خدا و دين‏دارى و خردمندى و شرف شهيد شد. خوشا چنان زندگانى پربارى، و چنين شهادت پرثمرى.

    علّامه امينى در «شهداى راه فضيلت» مى‏نويسد:

    كشته شدنش به راستى مصيبت سهمگينى بود كه دل‏ها را بگداخت و جگر خداپرستان را خون كرد و در باروى دين، شكاف انداخت ... جنازه‏اش را مدّتى پس از شهادتش به نجف اشرف بردند و در آرامگاهى كه خود تعيين كرده بود ـ و نزديك مقبره حاج ملا على كنى تهرانى است ـ به خاك سپردند.(5)

    2. شيخ جليل تبريزى (شهادت 1325 ق)

    شيخ جليل تبريزى، كه به القابى هم‏چون واعظ شهير و عالم خبير و فقيه بصير، سخنور دانا و فاضل توانا و بسيارى القاب ديگر ملقّب و ناميده شده است، اصالتا تبريزى است كه آبا و اجدادش چندين نسل، پدر در پدر، در تبريز، اين شهر علم و تقوا و پرهيز، به دنيا آمده و چشم از دنيا بسته بودند.

    وى از دوران كودكى، نور علم و استعداد در ديدگانش و بارقه شور و شوق و عطش آموزشى در حدّ نبوغ در ناصيه‏اش آشكار بود؛ از اين رو هنوز بسيار خردسال بود و به سنّ مكتب و مدرسه رفتن نرسيده بود كه نزد پدر ارجمد و پرهيزكارش به آموزش قرآن مجيد و تحصيل مقدّمات پرداخت؛ به طورى كه وقتى به سنين درس و مدرسه رسيد و او را به مكتب‏خانه سپردند، از تمام همگنان و هم‏سالان خود برتر بود و ميزان اطّلاعات و هوش سرشار او، معلّم مكتب را متحيّر مى‏ساخت.

    او، هنوز به بيست‏سالگى نرسيده بود كه خواندن دُروس مقدماتى و آموزش علوم اوليه اسلامى و عربى و ادبى را در حوزه‏هاى درسى تبريز، به پايان رسانيد و در همان زمان، با اجازه والدين و خانواده ـ بويژه پدر مؤمن و با تقوايش ـ بار سفر بست و توشه راه برداشت و قدم در راه نجف اشرف گذاشت.

    به محض ورود به نجف، به حوزه‏هاى علمى تحقيقى و تدريسى آن شهر عزّ و شرف وارد شد و در محضر بزرگ‏ترين استادان آن عصر، به دانش‏اندوزى و مسائل پرورشى همّت گماشت.

    چون از تحصيل علم فراغت يافت، بار ديگر بار سفر بست و اين بار به سوى زادگاه و موطن خويش برگشت. از آن پس، زندگانى او، همه در مطالعه و تحقيق و تفحّص در متون علوم اسلامى، و مراقبه نفس و تزكيه جان و دل مى‏گذشت. وجود گرامى‏اش، هم‏چون شمعى فروزان بود كه اطرافش را نورانى مى‏ساخت و مردم شهر را، كه بسيارى از آن‏ها از جان و دل مريدش بودند، فيض مى‏رسانيد و پيش پايشان و راه زندگانى‏شان را روشنى مى‏بخشيد.

    شيخ جليل، در سنين ميانه‏سالى بود كه سفرى به كردستان نمود و در شهر «سنقر» به دعوت مردم متّقى و مؤمن آن ديار، و بويژه با اصرار فضلا و طلاّب و علماى آن شهر، ناگزير رحل اقامت افكند و براى هميشه ساكن آن شهر شد و چندان در آن‏جا زيست كه سرانجام در همان‏جا نيز به فيض شهادت مظلومانه رسيد. درباره او نوشته‏اند:

    مردى بلندمرتبه و عظيم‏الشّأن و باشكوه و بافضيلت بود. در امر به معروف و نهى از منكر، جدّه بليغ داشت و يك دم نيز از نشر حقايق اسلامى و تبليغات مذهبى فارغ نمى‏نشست. وى همواره با بدعت‏ها و زشت‏كارى‏ها و ستم‏گرى‏ها، دشمنى مى‏ورزيد و روزگار خويش را به زهد و پارسايى مى‏گذرانيد؛ چنان كه همه او را بدين خصلت مى‏شناختند.(6)

    علّامه امينى، در كتاب پرارج خود «شهداى راه فضيلت» مى‏نويسد:

    پدر دانشمندم مى‏گويد: من در سال 1319ق او را در شهر سنقر ديدم. فاضلى عقيده‏شناس و سخنورى هوشمند و زبان‏آورى زيرك بود كه اين‏همه او را شايسته رهبرى دينى ساخته بود. وى در ستيزه با بدعت‏ها و پيشبرد عقيده راستين و إحياى سنت‏هاى متروك‏مانده اسلام، فردى سرسخت بود، و پيوسته در هدايت مردم مى‏كوشيد و دمى از تحكيم اساس دين و بزرگداشت شعائر دينى آسوده نمى‏نشست. بدان‏سان كه در ميان مردم نفوذى كامل داشت و حتى قدرتمندان از او حساب مى‏بردند.(7)

    آرى، شيخ جليل بدين‏سان زندگانى را مى‏گذرانيد تا آن كه دوران نهضت مشروطه و قيام مردم ستم‏ديده عليه ظلم و جور پادشاهان قاجارى و حكّام و واليان دست‏نشانده آن‏ها و قدرتمندان و ثروتمندان شهرهاى دور و نزديك فرا رسيد. در آن دوران، شيخ جليل نيز هم‏چون بسيارى از روحانيان و علماى پاك‏طينت آذربايجان، رهبرى مردم را در مقابله با ستم و مبارزه با استبداد در دست گرفت و با سخنان پرشور خود، مكتب و مذهب را يارى رسانيد و پيشبرد نهضت ضدّ سلطنت خودكامگان را هدف قرار داد.

    در همان دوران پرجوش و خروش، در يكى از روزهاى سال 1325ق ـ كه محمّد على شاه قاجار بر تخت نشسته بود و قصد ريشه‏كن كردن نهضت و نابودى سران و رهبران قيام مردمى را داشت ـ عدّه‏اى از اوباش و مزدوران خوانين و حكّام و ثروتمندان سلطنت طلب، به خانه شيخ جليل هجوم آوردند و او را به شهادت رسانيدند. دريغا، شيخ جليل با آن زبان گويا و نطق آتشين و علم و زهد و پارسايى نمونه و الگوسازى كه داشت، در اوج ثمربخشى زندگانى پربارش، در حالى كه به قول علامه امينى با تمام وجود در راه راست دين سرگرم خدمت به خلق خدا و پيشبرد فضليت بود، به درجه شهادت نايل آمد و براى هميشه، در سكوت سرد خاك فروخفت.

    3. شهيد ميرزا محمدحسن مقدّس مراغه‏اى (شهادت 1326 ق)

    حجّت‏الاسلام والمسلمين حاج ميرزا محمدحسن مقدّس مراغه‏اى، يكى ديگر از شهيدان راه فضيلت در قرن چهارم قمرى است، كه به دليل دفاع از مشروطيّت و آزادى، و حيثيّت و شرافت انسانى بر مبناى احكام نورانى اسلام، به فيض شهادت نايل آمد. شهادت او، به دست صمدخان، عامل خونخوار و سفّاك محمدعلى شاه قاجار، در شهر مراغه رخ داد و اين عمل فجيع، داغ ننگينى بر پيشانى تاريخ نهاد.

    در شرح حال او نوشته‏اند: شهيد حاج ميرزا محمدحسن مقدّس، يكى از علماى پاك‏نهاد و مشروطه‏خواه مراغه بود. او روحانى پاكدامن و بافضيلت و غيرت‏مندى بود كه با دل‏سوزى و جديّت تمام، در پيشرفت مشروطه و انديشه آزادى‏خواهى و استقرار حكومت آزادى و رهايى انسان از قيد استبداد و استعمار و استثمار با جان و دل مى‏كوشيد، و با شركت در مجالس وعظ و سخنرانى، از مشروطه ستايش به عمل مى‏آورد و دشمنان مشروطه و آزادى انسانى را نكوهش و سرزنش مى‏كرد، و همين امر موجب شده بود كه مخالفان آزادى ملّت ايران، كمر به قتل او ببندند و نقشه نابود كردنش را طرّاحى و اجرا كنند.(8)

    آرى، در روزگارى كه نهضت مشروطه‏خواهى در سراسر كشور اوج گرفته بود، و علماى نجف و مجتهدان ساير بلاد، يك‏دل و يك‏زبان از اين نهضت انسانى و ضدّاستبدادى حمايت مى‏كردند، مردان و زنان مؤمن و پاكدامن را به شركت در نهضت فرامى‏خواندند، روحانيان پاك‏نهاد و محبوب و مشهور شهرها و بلاد مختلف نيز دستورات علماى نجف را پى‏گيرى مى‏كردند و اهالى شهرهاى خود را با بيانى آشكار و سخنانى آتشين و شورانگيز، عليه استبداد و خودكامگى پادشاهان قاجار و حكّام و واليان و دست‏نشاندگان خونخوار آن‏ها برمى‏انگيختند.

    او كه ذهنى روشن، انديشه‏اى باز، تفكّرى نو و سازنده، نطقى آتشين و قدرت بيانى شورانگيز و شرارافكن داشت، هرگاه در محفلى رشته كلام را به دست مى‏گرفت و باران كلمات و جملات خود را بر ذهن و جان حاضران فرو مى‏باريد، بيش از چند دقيقه طول نمى‏كشيد كه همه حاضران به خرمنى مبدّل مى‏شدند كه جرقه‏اى در آن افتاده و يك پارچه آتش و شراره و شعله شده‏اند. همواره، كسانى كه از مجالس وعظ و سخنرانى روشن‏گر و آتشين او بيرون مى‏رفتند، ديگر عهد مى‏كردند كه از آن پس، لحظه‏اى آرام نمانند و از مبارزه با استبداد سلطنتى و دست‏نشاندگان و حكّام جور قاجارى دمى غفلت نورزند.

    زمانى كه محمد على شاه قاجار، پس از مرگ پدرش به سلطنت رسيد و مجلس شوراى ملّى را به توپ بست و آزادى‏خواهان را به بند و زنجير كشيد، طبق پيشنهادهاى مشاورانش، بر آن شد كه براى ريشه‏كن كردن تفكّر مشروطيّت و آزادى‏خواهى، رهبران و سركردگان آزادى‏خواهان را از ميان بردارد. در نتيجه، عدّه‏اى از عمّال خونخوار و آدمكش خود را واداشت كه هركدام، گروه‏هايى از اوباش را گردهم آورند و تحت فرماندهى گيرند و از خزانه سلطنتى بى‏دريغ پول خرج كنند و رهبران مشروطه‏خواهان را سر به نيست نمايند.

    صمدخان عامل جنايت

    يكى از سفّاك‏ترين و خوانخوارترين عوامل دست‏نشانده محمّدعلى شاه، مردى سنگ‏دل و بى‏رحم به نام «صمدخان» بود. صمدخان، گروهى از اوباش و آدمكشان مسلّح و اسب‏سوار را تحت فرماندهى خود درآورده بود و به دستور محمد على شاه، به شهرها و روستاهاى دور و نزديك آذربايجان حمله مى‏برد، اموالشان را غارت مى‏كرد، زنان و دختران و نواميس‏شان را مورد تعرّض قرار مى‏داد و آتش ظلم و بيداد را به همه جا درمى‏افكند.

    قتل فجيع و دل‏خراش

    صمدخان براى رسيدن به تبريز ،از طريق ميانه حركت كرد و نخست وارد مراغه شد. به محض ورود به مراغه، دست به بيدادگرى باز گشود و طبق نوشته مورخان و محققان، نخستين كسى كه نظر او را جلب كرد تا زهر خشم و كينه‏اش را به او بچشاند و از ساير اهالى شهر نيز زهرچشمى بگيرد ـ كه ديگر جرأت لب كشودن به نام و مرام و بحث مشروطه را نداشته باشند ـ همين روحانى بزرگوار، مرحوم مقدّس مراغه‏اى بود.

    صمدخان وقتى دانست كه رهبرى مشروطه‏خواهان و إجراى نهضت آزادى‏خواهى در مراغه به عهده اين روحانى پاك‏دل است، دستور داد تا او را از خانه‏اش بيرون كشند و با دست و پايى بسته در غل و زنجير، به نزد او آورند.

    دستور او بلافاصله انجام شد و آن مرد روحانى و مقدّس، با دست و پايى بسته و شكل و شمايلى رنج‏آور، كشان كشان به نزد صمدخان آورده شد. صمدخان، همين كه آن مرد روحانى و سالخورده را در مقابل خود ديد، زبان به فحّاشى و هتّاكى گشود و هرچه ممكن بود، به او بى‏احترامى كرد. آنگاه دستور داد كه دستار از سرش بردارند و ريش و محاسن مباركش را بتراشند.

    مرحوم مقدّس مراغه‏اى با تمام اين بلايا، هم‏چون كوهى استوار ايستاده بود، و با همه سالخوردگى و ناتوانى جسمى كه داشت، خم به ابرو نمى‏آورد؛ بلكه در همان وضع دل‏خراش و غم‏انگيز هم، زبان آتشين خود را گشوده بود و در مذمّت استبداد و استثمار و در مدح آزادى و آزادگى سخن مى‏گفت، و حتّى آن مردم بى‏رحم خونخوار را نيز دعوت مى‏كرد كه دست از حمايت ظلم و جور بردارند، و به تأسّى از رهبر و پيشواى خود، سيد و سالار شهيدان كربلا مى‏گفت: اى سنگ‏دلان، اى فريب‏خوردگان دنياى فانى، اگر دين نداريد، لااقل آزاده باشيد و براى آزادى و آزادگى و حيثيّت و شرافت انسانى ارزش قائل باشيد و با اين مردم مؤمن و مسلمان، همان كار را نكنيد كه سپاه شمر و يزيد با عاشوراييان كردند.

    اما اين سخنان، نه تنها در دل و جان ناپاك آن خونخوار سفّاك تأثير مثبتى نداشت، بلكه او را بيش‏تر به خشم آورد؛ چنان‏كه دستور داد تا در نيمروز سرد و يخبندان سخت زمستانى آذربايجان، آن روحانى سالخورده و نحيف و ضعيف‏الجثّه را درون حوض آب افكنند.

    ساختمانى كه صمدخان در آن اقامت كرده بود، حياط بسيار وسيع و پردرختى داشت كه حوض بسيار بزرگى در وسط آن تعبيه شده بود. حوض، پر از آب بود و در آن سرماى سوزان آذرى، سطح آب يخ بسته بود. صمدخان دستور داد تا يخ‏هاى سطح آب را بشكنند و تكه‏هاى يخ را به حال شناور، روى آب رها كنند. آنگاه روحانى بزرگوار را روى دست بلند كردند و به ميان حوض پر از آب و يخ انداختند.

    ميرغضب‏ها و فرّاشان و جلاّدان صمدخان، به دستور ارباب خود، هر يك شاخه بلندى از درختان حياط كندند و در دست گرفتند و دور تا دور حوض حلقه زدند، و آنگاه با چوب‏هايى كه در دست داشتند، شروع به كتك زدن پيرمرد كردند. پيرمرد روحانى، به هر طرف كه مى‏چرخيد، ضربه چوبى بر سر يا صورت يا كف و شانه‏اش فرود مى‏آمد، و ناچار براى آن‏كه از ضربات دردناك و مهلك چوب‏ها در امان باشد، سر را به زير آب فرو مى‏برد. چند ثانيه‏اى زير آب يخبندان مى‏ماند و نفس را در سينه حبس مى‏كرد؛ ولى چون نفسش تمام مى‏شد و طاقتش به پايان مى‏رسيد و حالت خفگى پيدا مى‏كرد، سر را از زير آب بيرون مى‏آورد؛ اما سر بيرون آوردن همان بود و هجوم فرّاشان و ميرغضب‏ها با چوب‏هاى بلند و ضخيم، همان. به محض بيرون آوردن سر از زير آب، بار ديگر آن ميرغضب‏هاى خدانشناس ضربه‏هاى چوب را بر سر و صورت و شانه و پشتش فرود مى‏آوردند؛ چنان‏كه از جاى هر ضربه چوب، خطى از خون جارى مى‏شد، و پيرمرد، باز ناچار مى‏شد سرش را زير آب فرو ببرد.

    اين صحنه‏هاى دل‏خراش، آن‏قدر تكرار شد كه روحانى پاك‏نهاد، ديگر تاب و توان از كف داد؛ به طورى كه ديگر قادر نبود حتّى در داخل آب دست و پايى بزند و از فرو رفتن بى‏اختيار خود در آب يخ‏بسته جلوگيرى كند. صمدخان كه در ايوان نشسته بود و با كيف و لذّتى حيوانى و ددمنشانه آن صحنه‏ها را تماشا مى‏كرد، وقتى ديد كه حاج ميرزا محمدحسن نيمه‏جان روى سطح آب رها شده و در حال جان كندن است، دستور داد تا پيكر نيمه‏جانش را از حوض بيرون بكشند. آنگاه ريسمانى آوردند و هر دو پايش را بستند و پيكر نحيف و نيمه‏جانش را روى زمين انداختند و كشان كشان او را تا ميدان ملاّ رستم ـ كه آن زمان از نقاط مركزى و پر رفت و آمد شهر مراغه بود ـ بردند. مردم در طول راه، اين صحنه‏هاى وحشيانه و رقّت‏بار را مى‏ديدند و چون كارى از دستشان ساخته نبود، بغض‏ها را در سينه فرو مى‏خوردند و اشك درد و دريغ مى‏افشاندند.

    وقتى فرّاش‏ها، بدين صورت وارد ميدان ملّا رستم شدند، بى‏درنگ پيكر درهم‏شكسته آن پيرمرد روحانى و پارسا را از شاخه درخت نارونى كه وسط ميدان بود، آويزان كردند، و بدين صورت، آن روحانى پاك‏دل را با شكنجه‏هايى جانفرسا و ددمنشانه، به ديار شهادت فرستادند. اين حادثه دردناك، به سال 1326ق رخ داد و بدين ترتيب نقطه تاريك و لكه ننگى در تاريخ مشروطه ايران و در تاريخ شهر مراغه به ثبت رسيد.

    ناگفته پيداست كه اين روش‏هاى خونخوارانه، تازگى نداشته و در طول تاريخ، همواره راه و رسم بيدادگران بوده است، كه با ارباب فضل و دانش و ايمان و پاكى وانسانيّت، چنين رفتارهايى داشته‏باشند.ننگ و عار ابدى بر آنان باد!(9)

    4. شهيد گمنام ثقة‏الاسلام تبريزى (شهادت 1330ق)

    من ايرانى هستم و ايرانى‏نژاد، جز ايران و ايرانى را طالب و جاذب نيستم.(10)

    شهيد روحانيّت و اسلام، مرحوم حاج ميرزا علىّ بن موسى بن محمّد شفيع، معروف به ثقة الإسلام، از اكابر علماى اماميّه تبريز بود كه در نجوم، رياضيّات، تاريخ، كلام و حكمت عاليه و ديگر معارف اسلامى، حظّى وافر داشت. ادبيّات را از اكابر وقت خود در تبريز آموخته، و پيش جدّ بزرگوار خود معارف الهيّه را تكميل كرده بود، و در اواخر سده سيزدهم به عتبات عاليات مشرّف شده و در حوزه درس بزرگانى هم‏چون فاضل اردكانى، شيخ زين العابدين مازندرانى و حاج شيخ على يزدى و ديگر اساتيد حوزه علميّه نجف تلمّذ نمود. وى پس از تكميل مراتب علمى، در سال 1308 به وطن مألوف خود مراجعت كرد و همواره در حلّ و فصل امور و رفع دعاوى مردم و انجام مهمّات و مشكلات آنان سعى بليغى داشت تا آن‏كه در سال 1324 ق حكومت ملّى فعّاليّت خود را آغاز كرد و انقلاب بزرگ مشروطيّت رخ نمود و اختلاف كلمه بين دولت ضعيف، و ملّت مقاوم به وقوع پيوست.

    صاحب ترجمه با نهايت احتياط، در خيرخواهى ملّت و دولت گام برداشت و در اين مورد آنى فروگذارى نكرد. صلاح حال عموم را در مجالس عمومى و خصوصى گوشزد مى‏نمود تا آن‏كه برخى از بيگانگان از فرصت استفاده كرده و به تنفيذ و امضاى ورقه‏اى دالّ بر اين‏كه شهر تبريز در اثر مداخله ايشان و حركات وحشيانه اهالى فتح شده، تكليف نمودند. او هم شديدا امتناع كرد تا عصر روز عاشوراى سال 1330ق كه آن روحانى مبارز را با چند تن ديگر از مردان غيور اسلامى در سربازخانه دولتى تبريز ـ كه اخيرا در محلّ آن كتاب‏خانه دولتى و دانش‏سراى پسران تأسيس شده است ـ بر دار زدند.

    منصوروار گر ببرندم به پاى دار     مردانه جان دهم كه جهان پايدار نيست

    مرحوم ميرزا اسد اللّه‏ ضميرى كه از ملازمان خدمت صاحب ترجمه بود، در تاريخ وفاتش گفته است:

    قتيل روز عاشور محرّم     به شمسى سال شد آلوده در غم
    امام هشتمين را بود هم نام     به دار غم چو عيسى يا چو ميثم(11)
    اين سروده عربى در حقّ وى مصداق پيدا مى‏كند كه شاعر در پاى چوبه دار مى‏سرايد:

    فواللّه‏ ما أرجو إذا مِتُّ مسلما     على أىّ حبٍّ كانَ فى اللّه‏ مَصرعى
    وذلك فى ذات الإله وإن يشأ     يبارك على اوصال شِلوٍ مُمزّعٍ(12)
    كتاب «رجال آذربايجان در عصر مشروطيّت»، تأليف دكتر مجتهدى، شرح حال اين شهيد بزرگوار را با اين شعر شهريار آغاز مى‏كند:

    هر زمان گردد در مملكت عشق بلند     به سرافرازى منصور دگر، دار دگر

    و مى‏نويسد:

    آقاى ميرزا على آقا ثقة الاسلام از علماى آذربايجان و رئيس شيخيّه اين ايالت بود. در شب جمعه 7 رجب 1277 قمرى در تبريز متولّد و در جوانى به عتبات مشرّف شد. پس از چند سال تحصيل به وطن مراجعت پس از فوت پدرش حاج ميرزا موسى آقا به جاى او با لقب ثقة الإسلامى نشست و در عاشوراى 1330 توسّط قشون روسيه تزارى مصلوب گرديد. شرح حال او در «ايضاح الأبناء فى مولد خاتم الأنبياء صلى‏الله‏عليه‏و‏آله » كه از مؤلّفاتش مى‏باشد، مندرج است. همچنين عبدالرزّاق بيك دنبلى و نادر ميرزا تاريخ مفصّل خانواده او را مرقوم داشته‏اند... .

    ثقة الاسلام در ادبيّات فارسى و عربى استاد بود. از تأليفات او «مرآة الكتب» است كه در آن، كتاب‏ها و رجال شيعه را معرّفى كرده؛ ولى به طبع نرسيده است. (اخيرا در قم با همّت كتاب‏خانه آيت اللّه‏ مرعشى به تدريج چاپ مى‏شود) ديگر رساله «لالان» است كه در آن از مباحث سياسى و اجتماعى بحث نموده است.

    عامل شهادت

    ثقة‏الاسلام كه در جريان‏هاى سياسى حضور مؤثّرى داشت. پس از آن‏كه كار تبريز به بلوا و قيام مسلّح انجاميد، وى به محمّد على شاه، تلگراف كرد و عطوفت و رأفت او را نسبت به مردم تبريز خواستار شد. هنگام محاصره با سيّد و جمعى از آزادى‏خواهان به باسمنج رفت و با عين الدّوله در باره رفع محاصره مذاكره كرد.

    هنگامى كه قشون روس به تبريز وارد شدند، در صدد چاره‏جويى بر آمد تا خون ناحق ريخته نشود. هنگامى كه حاج صمد خان شجاع الدّوله به نمايندگى از طرف دولت وارد شهر تبريز شد. ثقة الاسلام در برابرش مقاومت كرد و با اين‏كه جانش در معرض خطر بود، از شهر بيرون نرفت تا سالدات‏هاى روس او را توقيف كردند و از او مى‏خواستند كه امضا دهد: جنگ و تيراندازى، نخست از سوى مجاهدان و ايرانيان آغاز شده است تا خود را از نظر افكار عمومى و جهانى تبرئه كرده باشند؛ ولى ثقة الاسلام حاضر نشد اين درخواست نامشروع را بپذيرد و جان خود را در اين راه داد و به شهادت، رسيد.

    هنگام رفتن به پاى دار، نه تنها خود را نباخته بود، بلكه به ديگران نيز تسلّى مى‏داد و به مقاومت و شجاعت وا مى‏داشت.

    اعتراف دشمن

    پس از انقلاب روسيه؛ آزادى‏خواهان ايران، انقلابى‏هاى روسيّه، والى آذربايجان، قنسول روسيّه و صاحب منصبان ارشد قشون روسى به صورت رسمى بر سر قبر او حاضر شدند و پس از اداى احترام و نطق‏هاى مؤثّر بر مزار او گل پاشيدند و به اين ترتيب اعتذار جستند.(13)

    عارف قزوينى شاعر مبارز دوران مشروطيّت در حقّ ثقة الاسلام ابياتى را سروده است كه در اين‏جا از نظر مى‏گذرد :

    دل در آشوب، چو تبريز، دگر بهر نفسسينه چون چوبه دارثقة الاسلام است

    كشتگان ره آزادى اين خاك به خاكخضته، وين خاك زخائن بر دشمن وام است

    ملّتى ننگ و كهن پايه و كج بنياد استدولتى گند و ابد مدّت و بد فرجام است(15)

    پند ناصح به من از عشق بتان، دشنام است     عقل در منطقه عشق، خيالى خام است
    ز چه بيهوده خورى غصّه بدنامى من؟     نام، ننگ است در اين كشور و ننگش، نام است
    يكّه تازان صف عرصه جانبازى بين     كه ز هر سو گذرى بانگ سوار آرام است
    همچنان فاجعه سيصد و سى در تبريز(14)     فكر من دستخوش روز بد ايّام است

    حكومت ولايت فقيه

    مرحوم شهيد ثقة الاسلام در مورد دفاع از حكومت عادل، در رساله «لالان» مى‏نويسد:

    علاج اين امر يكى از دو كار است: 1. تبديل سلطنت به سلطنت شرعيّه كه نوّاب امام عليه‏السلام متصدّى امر سلطنت (حكومت) شوند و اجراى عدل مذهبى نمايند و تمامى بدعت‏ها و امور مخالفه شرع را محو كنند، كه آن را به اصطلاح «جمهوريّت» گويند؛ 2. محدود و مقيّد ساختن سلطنت حاضره و امناى ملّت را بر آن ناظر گماشتن و تأسيس دارالشّورا، و انجام دادن امور عرفيّه با شور عقلا و رشته امور را از دست استبداد گرفتن است. در حال حاضر كه نوّاب ائمّه عليهم‏السلام خود را مكلّف به سلطنت (حكومت) عامّه نمى‏دانند و امور شرعيّه و غير شرعيّه چنان به هم پيچيده كه تفكيك آن از همديگر و موقوف نمودن آن قوانين غير مشروعه يا منع متصدّيان غير لايق امكان ندارد و غفلت و بى‏اطّلاعى ملّت بى‏پايان است، بايد بالضّرورة قسم دوم را اختيار كرد.(16)

    در اين بخش از رساله «لالان» به حكومت شرعى ولايت فقيه تصريح كرده و بيان مى‏كند كه با توجّه به آشنايى مردم و عدم احترام و احساس تكليف شرعى نوّاب، به ناچار شقّ دوم حكومت كه مشروطه باشد، گزينش مى‏شود.

    سخنى از ثقة‏الاسلام

    مرحوم ثقة الاسلام در پاسخ نامه يكى از آزادى‏خواهان به نام مرحوم حاج ميرزا آقا فرشى كه او را در گير و دار تبريز به محلّ «شهبندر» دعوت كرده بود تا آرام شدن اوضاع در آن‏جا استراحت كند، چنين نوشت:

    هنگامى كه در شكست عبّاس ميرزا، آقا مير فتّاح جلو افتاد، شهر تبريز را به دست روس سپرد، از آن زمان صد سال مى‏گذرد و هميشه نام مير فتّاح به بدى ياد مى‏شود. شما چگونه خرسندى و رضا مى‏دهيد كه من در اين آخر زندگى از ترس مرگ، خود را به پناهگاهى كشم و ديگران را در دست دشمن گذارم ...؟!(17)

    احمد كسروى، نويسنده «تاريخ هيجده ساله آذربايجان» كه خود فردى ضدّ روحانى و مذهب است، در عين حال به غيرت و مردانگى ثقة الاسلام اعتراف كرده و مى‏نويسد:

    آن‏چه بزرگى اين مرد را بهتر مى‏رساند، خوددارى او در كنسول خانه و باغ شمال است. درست است روسيان چيزى [از گفت‏وگوها را] بيرون ندادند؛ ولى داستان پنهان نمانده و كاركنان كنسول‏گرى و ديگران آن را به همه گفته‏اند ... ميلر، سياست‏گر دورو، تلگراف‏هاى ثقة الاسلام به دولت مركزى را به وى نشان داد كه در يكى از آن‏ها نوشته بود: «ما با روس‏ها به جنگ برخاسته‏ايم، شما نيز به جنگ برخيزيد ...» از او پرسيدند: آيا اين نامه را شما نوشته‏ايد؟ ثقة‏الاسلام با شجاعت تمام پاسخ داد: آرى! من نوشته‏ام. در قنسول‏گرى از او خواستند كه نوشته‏اى را مهر كند مبنى بر اين‏كه جنگ را مجاهدان آغاز كرده‏اند تا به اين بهانه روس‏ها از تبريز بيرون نروند ولى ثقة الاسلام حاضر نشد و گفت اين‏ها دروغ است، جنگ را شما آغاز كرده‏ايد. «ميلر»، چون ايستادگى او را ديد، نوميد گرديد و سرشب او را به سالدات‏ها سپرده، روانه باغ شمال گرديد ... از ثقة الاسلام دوباره مهر كردن آن نوشته را طلبيدند، آن روحانى دلير، با آن‏كه ميانه مرگ و زندگى به سر مى‏برد، نترسيد و همچنان از مهر آن سرباز زد.(18)

    مرحوم شهيد ثقة‏الاسلام تبريزى در رساله «لالان» مى‏نويسد:

    علّت انقراض دولت صفويّه اين بود كه وزراى خائن وصيّت شاه سليمان صفوى را كه در حقّ پسر ارشدش سلطان مرتضى كرده بود، قبول نكردند و شاه سلطان حسين را كه ساده‏لوح و دستخوش وزراى سهل القبول بود، بر سلطنت انتخاب نمودند تا در عهد سلطنت او، چندين قطعه معتبر از خاك ايران مجزّا و افاغنه بر اصفهان مسلّط شدند. او بود كه پطر كبير را به مدد خود خواست و مقدارى از خاك مملكت را پيش‏كش او كرد.(19)

    آثار ثقة‏الاسلام
    1.رساله لا لان

    در استانبول به چاپ رسيده و به حضور مراجع عالى‏قدر نجف ارسال شده. اين رساله با قلمى خوب و بيانى لطيف، تنظيم شده است. به عقيده برخى از نويسندگان معاصر، اين كتاب از جهات عديده بر «تنبيه الأمة و تنزيه الملّه» مرحوم نائينى مزيّت دارد.

    2. مرآة الكتب

    اين كتاب نيز در شش جلد تنظيم و تهيّه شده است و همانند «كشف الظّنون» درباره تصانيف شيعه مى‏باشد كه خوشبختانه اخيرا با تلاش كتاب‏خانه آيت‏اللّه‏ مرعشى در قم، با تحقيق و تنقيح كافى به چاپ مى‏رسد.

    3. ترجمه بثّ الشكوى

    بنا به تقاضاى امير نظام گروسى به ترجمه آن اقدام كرده و به خوبى از عهده آن برآمده است. اين رساله چاپ شده و در دسترس ارباب فضل و ادب قرار گرفته است.

    4. مجموعه آثار قلمى شادروان ثقة الاسلام تبريزى

    اين كتاب، به كوشش نصرت‏اللّه‏ فتحى گردآورى شده. مكتوبات و نامه‏هاى آن مرحوم در 28 رجب 1328 تا ششم محرّم 1330 (چهار روز پيش از شهادت) در آن موجود است.

    همرهان ثقة‏الاسلام در شهادت

    همراه مرحوم ثقة‏الاسلام، چند روحانى نيز به علّت ايستادگى به دار زده شدند. جا دارد از آنان نيز يادى كنيم:

    1. ضياء العلما: ايشان داماد امام جمعه بود. او از هواداران پابرجاى مشروطه بود و زمانى نيز روزنامه‏اى به نام «الجريدة الإسلامية» را منتشر مى‏كرد كه كسروى مى‏گويد چند شماره آن را ديده. او به زبان‏هاى روسى و فرانسه تسلّط داشته است.

    2. مرحوم شيخ سليم: وى از پيش‏نمازان شهر تبريز و خود از يكى از روستاهاى ارسباران برخاسته بود.(20)

    البته روحانيان شهيد در دو مرحله تكوّن و حراست از مشروطيّت، منحصر به افراد مذكور نبوده است؛ بلكه تعداد بى‏شمارى در اين راه جان سپرده‏اند كه در اين‏جا مى‏توان از حاج ميرزا عبدالحسن انصارى مراغى (ش 1326 ش) و شهيد فضيلت، سيّد حسين شريف‏زاده (ش 1326 ش)، شهيد ضياء العلما (1330 ش) حاج ميرزا ابراهيم‏آقا، نماينده مجلس شورا از تبريز؛ حجّت‏الاسلام حاج ميرزا حسين واعظ آرباتاتى (1334 ش) و جمعى ديگر نام برد كه تفصيل زندگى اين بزرگواران را مى‏توان در جلد چهارم و پنجم «مفاخر آذريايجان» تأليف نگارنده مورد مطالعه قرار داد.

    كتاب‏نامه

    1. اعتماد السلطنه، محمدحسن خان، المأثر و الأثار، تهران، كتابخانه سنائى.

    2. ـــــــــــــــــــــــــــ ، مرأة البلدان، به كوشش نوائى ـ ميرهاشم محدث، تهران، دانشگاه تهران، 1367ش.

    3. افشار، ايرج، اوراق تازه‏ياب مشروطيّت و نقش تقى‏زاده، تهران، جاويدان، 1359ش.

    4. امينى، عبدالحسين، شهداء الفضيلة، مقدمه خليل الزين العاملى، مطبعة الغرى، 1335ق.

    5. تبريزى ثقة‏الاسلام، محمّد، مبدأ تاريخ سوانح عمرى، چ 1، تهران، چاپخانه رضايى، 1340ش.

    6. تبريزى، كربلائى حافظ حسين، روضات الجنان و جنّات الجنان، ج 1 و 2، به تصحيح سلطان القرائى، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1344ش.

    7. تربيت، محمّد على، دانشمندان آذربايجان، تبريز، فردوسى، 1356ش.

    8. جوادى، شفيع، تبريز و پيرامون بنياد فرهنگى رضا پهلوى، تهران، 1350ش.

    9. سجّادى، ضياءالدين، كوى سرخاب، تهران، انجمن آثار ملى (شماره 133)، 1336ش.

    10. صفوت، محمّد على، داستان دوستان يا تذكره شعراى آذرباييجان، به كوشش مجد طباطبائى، تهران، كتابفروشى سپهر، 1376ش.

    11. عقيقى بخشايشى، عبدالرحيم، فقهاى نامدار شيعه، قم، دفتر نشر نويد اسلام.

    12. ــــــــــــــــــــــــ ، مفاخر آذربايجان، ج 4 و 5، تبريز، آذربايجان، 1374ش.

    13. فتحى، نصرت‏الله (به كوشش)، مجموعه آثار قلمى شهيد ثقة‏الاسلام تبريزى، تهران، انجمن آثار ملى، (شماره نشر 127)، 2535 سلطنتى.

    14. قاضى طباطبائى، حسن، چهره آذرآبادگان در آيينه تاريخ ايران، تبريز، دانشگاه آذرآبادگان، 1353ش.

    15. ــــــــــــــــــ ، خاندانهاى فضل و دانش آذربايجان، تبريز، دانشكده ادبياتِ دانشگاه تبريز، 1354ش.

    16. كارنگ، عبدالعلى، آثار باستانى آذربايجان، ج 1، تهران، انجمن آثار ملى، 1351ش.

    17. كسروى، احمد، تاريخ هجده ساله آذربايجان، چ 10، تهران، امير كبير، 1376ش.

    18. مجتهدى، مهدى، رجال آذربايجان در عصر مشروطيّت، به كوشش غلامرضا طباطبائى‏مجد، چ 1، تهران، زرين.

    19. مدرّس تبريزى، محمّد على، ريحانة الأدب، چ 3، تهران، خيام، 1369ش.

    20. مرواريد مراغه‏اى، يونس، مراغه يا افرازه‏رود، چ 2، تهران، مؤلف، 1371ش.

    1. محمد على تربيت، دانشمندان آذربايجان، ص 410.

    2. كتاب‏هاى مختلفى در مورد آذربايجان نوشته شده است. ر.ك: نادر ميرزا، تاريخ و جغرافى دارالسّلطنه تبريز، ـ عبدالعلى كارنگ، آثار باستانى آذربايجان، ج 1 ـ اثر سيّد جمال ترابى طباطبائى، آثار و ابنيه شهرستان‏هاى تابعه اردبيل، ارسباران، خوى و مرند، ج 2 ـ كربلائى حسين تبريزى، روضات الجنان وجنّات الجنان، در 2 جلد ـ ضياءالدّين سجّادى، كوى سرخاب تبريز ـ اعتماد السّلطنة محمّد حسن‏خان، مرآة البلدان، ج 1 والمآثر والآثار ـ محمّد على صفوت، داستان دوستان و حسن قاضى طباطبائى، چهره آذرآبادگان در آئينه تاريخ، و ... .

    3. منظور، كتاب ريحانة الادب است.

    4. علامه امينى، شهداى راه فضيلت، بخش سوم.

    5. عبدالرحيم عقيقى بخشايشى، مفاخر آذربايجان، ج 4، ص 1926ـ1927.

    6. علامه امينى، شهداى راه فضيلت، ص 510.

    7. همان، ص 511.

    8. يونس مرواريد، مراغه يا افرازه‏رود، ص 552ـ553.

    9. عبدالرحيم عقيقى بخشايشى، مفاخر آذربايجان، ج 4، ص 1940.

    10. نصرت‏الله فتحى، مجموعه آثار قلمى ثقة‏الاسلام، ص 303.

    11. محمدعلى مدرس تبريزى، ريحانة الأدب، ج 1، ص 369 و 370.
    12. سيره ابن هشام، ج 2، ص 175. ترجمه: به خدا سوگند هيچ اندوهى ندارم، در صورتى كه مسلمان بميرم در هر نقطه‏اى جان سپرده باشم؛ زيرا شهادت من براى خداست و اگر بخواهد، آن را بر اعضاى قطعه قطعه شده من مبارك مى‏گرداند.

    13. محمدعلى مدرس تبريزى، ريحانة الأدب، ج 1، ص 369 و 370، ذيل كلمه «ثقة‏الاسلام».

    14. سال به دار آويختن شهيد ثقّة الاسلام در تبريز.

    15. عبدالرحيم عقيقى بخشايشى، مفاخر آذربايجان، ج 4، ص 1947.

    16. نصرت‏الله فتحى، مجموعه آثار قلمى شادروان ثقة‏الإسلام شهيد تبريزى، ص 430.

    17. احمد كسروى، تاريخ هيجده ساله آذربايجان، ص 301ـ311.

    18. همان، ص 311.

    19. نصرت‏الله فتحى، مجموعه آثار قلمى شهيد ثقة‏الاسلام تبريزى، ص 429.

    20. در مورد خود مرحوم ثقة‏الاسلام ر.ك: ثقة‏الاسلام شيخ محمّد تبريزى (برادر شهيد نامدار) سوانح عمرى، ـ حسن قاضى طباطبائى، «خاندانهاى فضل و دانش آذربايجان در عصر قاجار»، نشريه آذرآبادگان؛ ملاّ على خيابانى، علماى معاصرين، ـ نصرت‏اللّه‏ فتحى، مجموعه آثار قلمى ثقة‏الاسلام تبريزى، ـ علاّمه امينى، شهداء الفضيله، ـ مهدى مجتهدى، رجال آذربايجان در عصر مشروطيّت و ثقة‏الاسلام، تاريخ امكنه شريفه، و

    منابع مقاله
    مجله آموزه، شماره 5، عقیقی بخشایشی، عبدالرحیم؛
    ستاد کنگره شهدای روحانی سراسر کشور
     
     
  • مطالب مرتبط
  • روحانيون، پرچمداران دفاع مقدس
    مصاحبه با شهید محراب حضرت آیت‌الله اشرفی اصفهانی
    نقش‌ ممتاز حاج‌ آقا مصطفی‌ خمینی در انقلاب‌ و همراهی‌ امام خمینی در خاطرات حجت الاسلام کشمیری
    در انجام تكلیف،تنها بودن را بهانه سكوت قرار نداد!
    پیام امام خمینی به مناسبت شهادت دكتر مفتح
    سیری در مبارزات و مجاهدات سیاسی فرهنگی شهید مفتح
    مصاحبه با آیت الله خامنه‌ای درباره شهید صدوقی
    کافی از دستگیری تا شهادت
    نامه آیت‌الله خامنه‌ای به شهید صدوقی نقش روحانیت در هدایت مردم
    قیام شیخ محمد خیابانی
    كتابشناسی شهید دكتر محمدجواد باهنر
    روشنگر طریق جهاد و اجتهاد
    روایت مرضیه دباغ از شهید آیت الله سعیدی
    مروری بر زندگینامه آیت‌الله شهید سیدمحمدرضا سعیدی
    شهادت آیت الله سعیدی به روایت حجت الاسلام سید محسن موسوی کاشانی
    پیام مقام معظم رهبری به همایش پنجاهمین سالگرد شهادت ‏نواب صفوی
    زمینه‌های شكل‌گیری نهضت‌جنگل و ماهیت مذهبی آن
    حضور روحانیت در جبهه ها
    نقش روحانیت در جامعه امروز(سخنرانی شهید بهشتی در سالگرد شهادت استاد مطهری)
    دست نوشته شهید مدرس تحلیلی پیرامون وضعیت جهان و ایران در قرن اخیر  
     
     
     
    مقالات
     
    روحانيون، پرچمداران دفاع مقدس روحانیون، پرچمداران دفاع مقدس روحانیون، پرچمداران دفاع مقدس پیام امام خمینی به مناسبت شهادت دكتر مفتح روشنگر طریق جهاد و اجتهاد رژیم بعثی عراق برای خنثی كردن فعالیتهای آیت الله صدر ، گروهی از روحانی نمایان را به عنوان امام جماعت و واعظ مساجد شهرها فرستاد شهادت آیت الله سعیدی به روایت حجت الاسلام سید محسن موسوی کاشانی شهادت آیت الله سعیدی به روایت حجت الاسلام سید محسن موسوی کاشانی پیام مقام معظم رهبری به همایش پنجاهمین سالگرد شهادت ‏نواب صفوی مرحوم نواب در زمانی حكومت اسلامی را مطرح كرد كه هیچ یك از بزرگان، ‏علما و دیگران یا به فكر نبودند یا اگر بودند ابراز نمی‌كردند زمینه‌های شكل‌گیری نهضت‌جنگل و ماهیت مذهبی آن میرزا جنگلهای انبوه گیلان را برای مبارزه با قوای دولتی و قزاقهای روسی برگزید و اولین اقدام او به همراهی دكترحشمت در جنگلهای تولم شكل گرفت حضور روحانیت در جبهه ها روحانیت شیعه در دفاع مقدس با حضور علما و حتی مراجع تقلید در خطوط نبرد و در کنار رزمندگان، بار دیگر ثابت کرد که همیشه و در همه صحنه ها و لحظه ها در کنار اقشار مختلف ملت قرار گرفته و خواهد گرفت نقش روحانیت در جامعه امروز(سخنرانی شهید بهشتی در سالگرد شهادت استاد مطهری) اهل حقی كه حقش مشخص نیست، همه چیز برایش حق است. اصلا باطلی برایش وجود ندارد دست نوشته شهید مدرس تحلیلی پیرامون وضعیت جهان و ایران در قرن اخیر من خود که در این تاریخ قریب هفده ماه است تقریبا دویست فرسنگ راه از محل اقامت خود تبعید و در یک محوطه مخروبه ای محبوس هستم مقایسه آراء شهید شیخ فضل الله نوری و علامه نائینی در مشروطه از مباحث مهمی که در تاریخ مشروطه نظر هر پژوهشگر را به خود جلب می‌کند، نگاه تطبیقی به آراء علامه نائینی و مرحوم شیخ فضل الله نوری در باب حکومت و لوازم آن است